جالب بود ... ( 2 نفر )

سیاه و سفید

اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۱ | نویسنده : میلاد ابوعلی

درست نمیدونم چند وقت هست که دنیا برام سیاه و سفید شده. شاید هیچ کس منظورم را درست نفهمه، اصلا شاید همین که دیگران من را نمی فهمن باعث شده دنیا برام سیاه و سفید بشه.

دیگه نمیگم باشد، میگم باشه … حتی جای دیگر هم میگم دیگه … این تغییر بزرگی نیست اما خوب حتما یه چیزی شده که حتی حرف زدنم داره اینقدر عوض میشه. راستش یه جورایی اصلا نمیدونم دلم چی می خواد. حتی حرف زدن.

شاید خیلی ها از دستم ناراحت هستن، اما مطمئن باشین وضعیت من اون قدر پیچیده هست که شما ها ذره ای نمی تونید متصور بشید. نمیدونم بگم ازم بگذرید، صبر کنید تا اوضاع درست بشه یا … من اصلا پیشنهادی برای دیگران ندارم. من حتی واسه خودم هم راه حلی ندارم چه برسه برای دیگران!

اصلا انگار خودم هم از حال خودم خیلی با خبر نیستم…

جالب بود ... ( 3 نفر )

از دل برود هر آن که از دیده برفت !

فروردین ۲۷م, ۱۳۹۱ | نویسنده : میلاد ابوعلی

راستش این موضوع اصلا صدق نمی کند. این روزها فهمیدم این جمله هم مثل خیلی از جمله ها فقط حرفی برای دست به سر کردن است. اگر نه کی از دل برود اون که از دیده برفت !

حداقل دل ما که اینطور بوده تا الان …

جالب بود ... ( 15 نفر )

من الان چجوریم ؟

فروردین ۱۶م, ۱۳۹۱ | نویسنده : میلاد ابوعلی

راستش بین شخصیت های سری ۹۱ کلاه قرمزی یک نکته جالب بود، منظورم همین ” من الان چجوریم؟ ” بود. الان شما چجوری هستین ؟

بعضی اوقات آدم هر چقدر تلاش میکنه دلایلی برای دوست نداشتن کسی پیدا کنه، شاهد اینه که با یافتن هر دلیل علاقه اش به اون فرد بیشتر میشه . . . و البته گاهی هم بر عکس . . .

خدایا نظام دنیا چجوریاست ؟

به یکی میگی دوست دارم، ازت گریزان میشه . . . به یکی میگی دست بردار که من خودم دلداده ام، خبر میشی طرف عاشقت شده . . . این وسط من انگار جا مونده ام اطرافیان هر کدام هزاران دلیل عجیب و غریب دارند که . . .

کاشک مثل خط عابر پیاده بودم حداقل سواره و پیاده دیر یا زود ازم رد می شدند و خیالم راحت بود که خودم هستم و خودم . . . البته بگذریم از ایران که ملت رو خط عابر پیاده هم پارک می کنند.

با همه انرژی و پویایی اما حقیقتاً اصلا حال خوبی ندارم،

حس می کنم دنیام شده ویترین آدم های بیکاری که تمام وقتشون را در حال پرسه زدن در زندگی من هستند. زندگی من که فقط پر از یکرنگیه و خبری از رنگ ها و زرق و برق نیست، چه چیزش اینطور پیش چشمان اینها جلوه کرده که مثل تماشاچیان فوتبال مدام روی هر صحنه حساس و غیر حساس اون هیاهو می کنند. گفته اند خدا خر را می شناخت که شاخش نداد، اما من قبول ندارم و فکر کنم حکمتش چیز دیگری باشد، وگرنه خدا به برخی از این آدم ها هم شاخ نمی داد. زیاد مطمئن نباشید که خودتان جزو خوب هاش هستید، یک بار تو آینه دل اطرافیان خودتون را نگاه کنید شاید شما هم شاخ دارید البته اگر در اطرافیان شما افرادی هستند که در دل آینه شفاف دارند . . . ظاهراً این غبار بر خواسته از عراق روی دل ها هم نشسته.

یادش بخیر یک روز قیمت گذاری می کردیم روی آدم ها اما خدا شاهده ما فنی بررسی می کردیم تا اونجا که سوادمون قد میداد، خبر نداشتیم یک روز خودمون هم قراره اتیکت قیمت بخوریم اون هم برای فروش اقساط. تازه ملاکشون هم شده مدرک و سرمایه و نمایه (ظاهر . تیپ) تازه الان فهمیدم یک وجه اشتراک آدم ها با پردازشگر ها اینه که هیچ کدوم گارانتی ندارن و فقط ممکنه به شما لطف بشه و یک مهلت تست بهتون داده شود. وای از اون روز که شما بشین جنس مرجوعی . . .

از همون اول هم ریاضیات من بهتره حفظیاتم بود، همین شد که جای اینکه بشینم و خاطرات روزانه ام را بنویسم هر از گاهی می شینم یک فاکتور گیری میکنم و خلاصه با چهار تا ضرب و جمع یک چیزی در میارم و به تعداد گوش های اطرافم تقسیمش می کنم. البته عملیات تفریق مربوط به بخش سانسور قسمت های خصوصی خاطره ها و امری بسیار واجب است.

جالب بود ... ( 6 نفر )

اسب اصیل

فروردین ۱۴م, ۱۳۹۱ | نویسنده : میلاد ابوعلی

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد:

صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی.

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.

جالب بود ... ( 5 نفر )

امشبم عروسیشه …

فروردین ۹م, ۱۳۹۱ | نویسنده : میلاد ابوعلی

اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی کردم قبول کردم‌ها…. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبرو ریزی میشد.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.

یه باره بی‌مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم…. روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه…!

بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه‌ام؟؟؟… اما اون از من دیوونه تره.

بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه …

جالب بود ... ( 4 نفر )

تلفن همراه گاه بد نیست !

اسفند ۱۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : میلاد ابوعلی

راستش چند روز هست حس میکنم این تلفن همراه عجب چیز مفید و کاربردی بوده و من بی خبر …

فقط اینجا ثبت کردم که یادم باشه

جالب بود ... ( 9 نفر )

من شما را دوست دارم همه را

بهمن ۲۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : میلاد ابوعلی

 

شاید بارها شک کرده باشید، متعجب شده اید از رفتار من، حس کنید در تلاش هستم خودم را از شما جدا کنم و مثلا قطع رابطه. حس کنید حوصله ندارم با شما حرف بزنم، به حرف های شما بی اعتنا هستم. گاهی حس کنید شما را فراموش کرده ام یا به شما کم محلی می کنم. و کم کم به خودتان بگید دوستم نداره …

و من همیشه زود حس میکنم که شما پیش خودتان چنین زمزمه ای کرده اید … پیش از هر چیز خسته تر می شوم چون خوب می دانم گلایه شما از چیست و چرا حق با شماست هر چند تقصیر من نیست. انصاف نیست اما اینطور است. شما من را از خودتان دور یافته اید، هر چند من همیشه نزدیک شما هستم.

درک من سخت و بودن با من سخت تر است. پس قبل از یک کار سخت به دنبال کاری سخت تر نباشید. شاید باورش سخت باشد اما من دقیقا در این دنیا نیستم، این میلاد منطقی و فلسفی بیشتر از انتظار شما در این دنیا غایب است. و غیبت من معناش این نیست که شما را دوست ندارم، من همه را دوست دارم، تو و همه شما ها را … اگر درک کنید امید دارم که با من بمانید و اگر از درک کردن عاجز باشید روشن است با من بودنتان نیز دوامی نخواهد داشت.

و من هنوز آپ ل و گ هستم … تو هم به آپلوگ برس!

جالب بود ... ( 4 نفر )

کوچک کردن آرزوها

بهمن ۱۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : میلاد ابوعلی

آرزوها

امام علی فرموده اند، آرزوهای خود را کوچک کنید.

اما داشتن آرزوی کوچک مگر ممکن است؟ به این ترتیب هر آرزوی ما هر چقدر هم کوچک باشد به عنوان بزرگترین آرزوی ما قلمداد شده و نیازمند کوچک تر شدن. شاید مقصود هم همین روند که نهایتاً حذف همه آرزوهاست بوده که البته اگر خوب دقت کنیم نزدیک شدن به سعادت نیز در همین حذف آرزوهاست و به نظر امام علی یک راه حل ساده براش پیشنهاد کرده اند.